+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 6:25  توسط بهنام
|
صداي پاي تو زيباست همانند طپش قلبم.
هنگامي که ميدوي تا از من جدا شوي صداي خنده تو زيباست.
لب هاي تو زيباست زماني که جمله ي دوستت دارم را سرودي.
چشمان تو زيباست همانند تکه ابري بهاري
زماني که براي دل شکسته ي من گريستي.
سکوتت نيز زيباست . سکوتي که هميشه مرا به سوي تو مي کشاند .
اين همه زيبايي است که اسير کرده مرا.
همه ي احساساتم را .
ولي من اين تک سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم
.تو مرا بهر چه مي خواهي؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 7:25  توسط بهنام
|
از نگاهت مي شود فهميد که هنگام جدايي سخت نزديک است
مرا نه تاب ماندن هست
نه پايي براي رفتن از اينجا
تو را هرگز نمي دانم چگونه با چه رويي
بي من تنها جدا تنها به سوي خانه خواهي رفت
اين صداي پاي ترديد است
مي گويد به من : بايد که تنها رفت
مي روم اما تو را در ياد خواهم داشت...
در سياهي چشمهاي تو چيزي هست که در آبي آسمانها نيست
مرا نه تاب ماندن هست
نه پايي براي رفتن از اينجا
تو را هرگز نمي دانم چگونه با چه رويي
بي من تنها جدا تنها به سوي خانه خواهي رفت
اين صداي پاي ترديد است
مي گويد به من : بايد که تنها رفت
مي روم اما تو را در ياد خواهم داشت...
در سياهي چشمهاي تو چيزي هست که در آبي آسمانها نيست
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 10:45  توسط بهنام
|
