شبي غمگين ، شبي باراني شبي سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
عشق محدود تنها به تصاحب معشوق مي انديشد و عشق بي انتها فقط خود را طلب مي کند
عشق تنها گلي است که بي نياز از فصول مي رويد
دلم گرفته است...ميخواهم بگريم
اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد
,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم
اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام .
از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي
را بچشم ,
چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم ,
چقدر دلم ميخواهد
مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ,
ولي افسوس
آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت
و من اکنون چه غريبم اينجا
مثل يک قطره آب
مثل يک تکه ابر
مثل يک برگ که رها شد در باد
و چه اينجا سرد است
مثل احساس درختي
که دلش سوخته است
مثل مرغي که
جامانده ز کوچ
مثل دستان کسي
که ندارد احساس
و چه سخت است دراينجا ماندن
وبگويي که زمان
چه عذاب آور وحول انگيز است
و چه خوب است
که احساس کني
که کسي هست که يادت با اوست
و شب و روز
دلت همره اوست
و چه زيباست
اگر
فکر کني
منتظر بايد بود
تا که او برگردد.....
من به دستاي نگاهت دل خود رو مي سپارم
هستي ام يه قلب پاكه كه برات هديه ميارم
واسه ما فرقي نداره كه چه قدر فاصله داريم
هر جاي دنيا كه باشيم واسه هم پر در مياريم
مي دونم با گوش جونت مي شنوي ترانه هامو
ميون اين همه فرياد مي شنوي رنگ صدامو
دل من قدر يه درياست اما واسه تو يه بركه
تو برام آب حياتي بي تو بودن مثل مرگه
سرتاسر خانـــه را پــــر از عود کنيد
چشمان حسود کور، عاشق شده ام
اسـفند بــراي دل مـــن دود کــنيد

سکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد
و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم
![]()
چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که
زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند
و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد
چقدر تو در من زندگي مي دمي
هوا را از من بگير نجوايت را نه


