تبليغاتX
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
عشق آتشین

عشق آتشین

بی تو هرگز با تو شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:50  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 17:0  توسط بهنام  | 


شبي غمگين ، شبي باراني شبي سرد


مرا در غربت فردا رها کرد


دلم در حسرت ديدار او ماند


مرا چشم انتظار کوچه ها کرد


به من ميگفت تنهايي غريب است


ببين با غربتش با من چه ها کرد


تمام هستي ام بود و ندانست


که در قلبم چه آشوبي به پا کرد


او هرگز شکستم را نفهميد


اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:42  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 17:30  توسط بهنام  | 

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 16:15  توسط بهنام  | 


عشق محدود تنها به تصاحب معشوق مي انديشد و عشق بي انتها فقط خود را طلب مي کند                          

 

عشق تنها گلي است که بي نياز از فصول مي رويد        

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 17:20  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:5  توسط بهنام  | 

این مطلب خیلی زیبا را هم الناز خانم فرستاده که امیدوارم از خوندنش لذت ببرین.

دلم گرفته است...ميخواهم بگريم

اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد

,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم

اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام .

از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي

را بچشم ,

چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم ,

چقدر دلم ميخواهد

مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ,

ولي افسوس

آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 8:10  توسط بهنام  | 

این را هم یکی دیگه از دوست های خوبم به نام سارا خانم در قسمت نظرات نوشته بودند. سارا خانم ممنون. منتظر نظرات زیبای شما هستم.

و من اکنون چه غريبم اينجا
مثل يک قطره آب
مثل يک تکه ابر
مثل يک برگ که رها شد در باد
و چه اينجا سرد است
مثل احساس درختي
که دلش سوخته است
مثل مرغي که
جامانده ز کوچ
مثل دستان کسي
که ندارد احساس
و چه سخت است دراينجا ماندن
وبگويي که زمان
چه عذاب آور وحول انگيز است
و چه خوب است
که احساس کني
که کسي هست که يادت با اوست
و شب و روز
دلت همره اوست
و چه زيباست
اگر
فکر کني
منتظر بايد بود
تا که او برگردد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 8:5  توسط بهنام  | 

این شعر را توی قسمت نظرات دوست خوبم "محک" نوشته بود. گفتم بذارمش اینجا که همه بخونند. از این دوست خوبم هم تشکر می کنم و منتظر خوندن شعرهای خیلی قشنگش هستم.

من به دستاي نگاهت دل خود رو مي سپارم
هستي ام يه قلب پاكه كه برات هديه ميارم
واسه ما فرقي نداره كه چه قدر فاصله داريم
هر جاي دنيا كه باشيم واسه هم پر در مياريم
مي دونم با گوش جونت مي شنوي ترانه هامو
ميون اين همه فرياد مي شنوي رنگ صدامو
دل من قدر يه درياست اما واسه تو يه بركه
تو برام آب حياتي بي تو بودن مثل مرگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 8:0  توسط بهنام  | 

اي ثــــــــــانيه ها مرا تب آلود کنيد        

سرتاسر خانـــه را پــــر از عود کنيد                 

چشمان حسود کور، عاشق شده ام

اسـفند بــراي دل مـــن دود کــنيد 

                                                        
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 7:53  توسط بهنام  | 

 

دوستت دارم عزیز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 8:10  توسط بهنام  | 

 

سکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد 

و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم

چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که

زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند

و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد

چقدر تو در من زندگي مي دمي

هوا را از من بگير نجوايت را نه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 7:51  توسط بهنام  |