تبليغاتX
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
عشق آتشین

عشق آتشین

بی تو هرگز با تو شاید


 لحظه ديدار يار نزديک است!  
 لحظه ديدار ياري که مدت هاست در قلبم نشسته است  و با محبت و عشق خودش
مرا زنده نگه داشت است لحظه زيبايي است....
لحظه اي که چشمان زيبايش را از نزديک خواهم ديد و با همان دو چشمم به او
خواهم گفت هنوز هم ديووانه اش هستم!
دو چشم ، دو دستي که منتظرند درون دستهاي گرم يار  قرار بگيرند  ، و قلبي که هر
لحظه تپش آن تندتر و تندتر ميشود!
يک نگاه پر از معنا ! نگاهي که بوي باران را ميدهد ، نگاهي که بوي عاشقي را ميدهد
و نگاهي که تنها به چشمهاي يار دوخته شده است!
به انتظار آن لحظه مي نشينم ، شايد انتظار شيريني باشد چون خوني دوباره در رگهايم
جاري خواهد شد و شايد ديدار من با او  تضمين اميد به زندگي برايم باشد!
هيچ لحظه اي زيباتر از اين لحظه نيست که لحظه اي چشمانم در چشمهاي يارم
طلسم شوند...
دو چشم خيس ، دو چشم عاشق و دو چشمي که داستان عاشقي  را آغاز کردند!
آري با يک نگاه عاشق هم شديم و يک نفس نيز تا پايان عاشق خواهيم ماند!
ميخواهم دستانش را بگيرم و  دوباره در چشمانش نگاه کنم ، سکوتي کنم ، چشمانم
را در چشمانش طلسم کنم ، اشکي بريزم و با تمام وجود و با صداي آهسته بگويم که
خيلي دوستت دارم

    
ميخواهم دوباره عهد ببندم که تا ابد مجنون او باشم ، عهد ببندم که قلبش را هيچ وقت
به او باز نگردانم....
لحظه زيبايي است لحظه ديدار با يار! ديدار با کسي که زندگي من هست ، خوشبختي
من  هست و اميد  به زنده بودن من  هست!
من دنيايم را خواهم ديدم ،  آن لحظه است که من خوشبختي ام را ميتوانم با تمام
وجود احساس کنم!                      
تا4 روز ديگر او را بعد از چند روز دگر بار خواهم ديد
و چه زيبايست لحظه اي که نگاهم در نگاهش گره خواهد خورد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 7:56  توسط بهنام  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 7:59  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 22:52  توسط بهنام  | 


 انتظار 
(( انتظار چشم دوختن به يک جاده بي انتها نيست ، انتظار شمردن تک تک ثانيه ها نسيت ،
انتظار شب نشيني و خيره شدن به ستاره ها نيست ، انتظار يعني تمنايي که با شوق آميخته است ، انتظار يعني برداشتن فاصله ها ، يعني جستجو ))
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:30  توسط بهنام  | 

فردا هم سياه کار خواهم کرد.
هر چه بادا باد.
من اصلا در سياهي شب مي نويسم.
و در سپيده صبح
نئشه از سرمستي ها
آسوده مي خوابم
و دفتري از گفتگوهاي ممنوعه
گشوده از خود بر جاي مي گذارم.
چه لذتي دارد اين سياه کاري ها!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:32  توسط بهنام  | 

فرا رسیدن عید فطر را به همه دوستان خوبم تبریک می گویم.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 7:59  توسط بهنام  | 


 
لحظه ها مي گذرند. ان قدر چشم براهم که هنوز.

با صداي وزش باد سخن ميگويم .

 ومدام شکوه ها را به تن تيره شبهاي سکوت.

 من فراموش شده . در بدر فاصله ها.

عابر جاده تنهايي خود.

 سمت پرواز به تنديس تو .آيينه و نور..

دست خالي مرا هم به دو دستت بسپار.

ببرم خانه رويايي دور.

 يا که برگرد بيا.تا که انديشه ماندن باقي ست.

ترسم از روز سياهي ست بيايي و چه سود..

رفته باشم و بداني که چه دير آمده اي....
 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 7:58  توسط بهنام  | 

زندگي هميشه حرفهايي هست که هميشه کنج دل آدم باقي مي مونه و هيچوقت مجال بازگو

کردنشون رو پيدا نمي کني.حرفهايي که ته دلت مي مونه و وقتي مردي با تو مي ميره.حرفهايي که

هيچکس نمي شنوه.حالا من احساس مي کنم يه عالمه از اين حرفا ته دلمه،حرفهايي که دوست ندارم

براي هيچکس بازگو بشه،چون خوب مي دونم که کسي نمي فهمه من دارم چي ميگم،چون دلم نمي خواد

کسي حرفهاي ته دلمو مسخره کنه،چون من بهشون اعتقاد دارم و مي دونم هرکدوم معنيه واقعيشون

چيه.همه ظاهر حرفهاي آدم رو مي بينن،اين خيلي وحشتناکه،باعث مي شه من از نوشتن بترسم.

 اگر يه متن عاشقانه بنويسي همه فکر ميکنن عاشقي! اگر از دلتنگي بنويسي فکر ميکنن دلت

گرفته.

اما من اينطوري نيستم،يعني وقتي مي نويسم،ميرم تو يه دنياي ديگه.توي اون دنيا من ديگه آسمان

نيستم.يه آدم ديگه ام،با يه عالمه احساس که هنوز تجربشون نکردم ولي دلم مي خواد طعمشون رو

بچشم.براي همينم خودمو به دست خيالاتم مي سپارم تا هرجا که دوست دارن منو ببرن.

چون فقط اينطوري مي تونم اوني باشم که دلم مي خواد و چيزايي رو ببينم که تو واقعيت ديگه شايد

نمي شه ديد.البته بيشتر وقتا از دلتنگي که مي نويسم،دقيقاً منظورم همونيه که ديگران فکر مي کنن،اما

نوعش فرق مي کنه.همهء دلتنگيا مثل هم نيستن.دلم مي خواد بقيه بتونن اين رو بفهمن

حال عجيبي دارم.در دلم انگار چيزي را به هم مي پيچند.حالم دارد به هم

مي خورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چيز به هم مي خورد.

صداي تپشهاي نوميدانهء قلبم را مي شنوم.و اين اشکهاي گرم را که گونه هايم

را مي سوزانند اينگونه رها شده و بي اختيار، لمس مي کنم.
 
تو را مي بينم،صدايت را مي شنوم و دلم برايت تنگ مي شود.اما مي دانم نبايد به تو

فکر کنم.تو را مي رنجانم و هرچقدر مي خواهم بر سرت فرياد مي کشم.تو هيچ

نمي گويي.کاش ولي حرفي مي زدي.احساس مي کنم در سياهيه بي پاياني معلقم.نمي بينم،صداها دورو دورتر

مي شوند.حالم به هم مي خورد ، با شدت بالا مياورم.

تشنه ام،تشنه ام..........

انگار اينجا کسي مرا نمي بيند.قلبم درد مي کند،احساس مي کنم ميله داغي را در

سينه ام فرو مي کنند.دراز کشيده ام ،چشمانم را مي بندم،دلم مي خواهد ديگر

هرگز بازشان نکنم.

دلم گرفته،دلم گرفته،دلم گرفته.بيزارم از همهء اين روزها از همهء اين ثانيه ها

که مرا از تو دور و دورترمي کنند.بيزارم از خودم.دلم مي خواهد خودم را از بلند ترين

قله پرتاب کنم.دلم مي خواهد بميرم،نباشم،نگاه نکنم.

دوباره بيقرار شده ام.دوباره دلتنگ شده ام.چقدر اين کوچه ها برايم غريبند.چرا

نمي توانم مثل ديگران عبور کنم و نبينم؟چرا نمي توانم چشمانم را ببندم تا نگاه

محتاج کسي را نبينم؟چرا نميتوان گوشهايم را بگيرم تا صداي گريهء غريبي را

نشنوم؟هروقت خواستم آرزو کنم کور شوم،جملهء شريعتي به يادم آمد"هرگز

کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن".ولي تا چقدر بايد ببينم و عذاب بکشم؟

خسته ام.خسته ام از تمام آدمها،از دروغهاي قشنگشان،از اين لبخندهاي

تصنعي.
 
از اين نقابهاي مسخره که چهرهء واقعي آدمها را پنهان مي کند.
 
دلم ميخواست ميتوانستم تا هميشه در دنياي مجازي بمانم.نمي دانم چرا آدمها

 از پشت اين شيشه ها مهربانترند.حتي ديگر اشکي هم برايم نمانده است.تا

 بر گور خويش بگريم.انگار عشق به آدمها در دلم مرده است.

ازکوچه باد مي آيد

اين ابتداي ويرانيست

آن روز هم که دستهاي تو ويران شدند باد مي آمد

ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

اي يار،اي يگانه ترين يار،آن شراب مگر چند ساله بود؟

نگاه کن که در اينجا زمان چه وزني دارد

و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند

چرا مرا هميشه درته دريا نگاه ميداري؟

من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم

من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرفها و صداها مي آيم

و اين جهان به لانهء ماران مانند است

و اين جهان پر ازصداي حرکت پاهاي مردميست

که همچنان که تو را مي بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

چه مهربان بودي اي يار،اي يگانه ترين يار

چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي

چه مهربان بودي وقتي پلکهاي آينه ها را مي بستي

 .و در سياهي ظالم مرا به سوي چراگاه عشق مي بردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 7:36  توسط بهنام  | 


عاشقانه زيستن ومردن

چه زيباست!

به رنگ دريا بودن در آن فرو رفتن

چه زيباست!

در قفس بودن به فکر رهايي مردن

چه زيباست!

در دامن کوه بودن در روياي قله

چه زيباست!

پرنده بودن در اوج آسمان بودن

چه زيباست!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 18:0  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:32  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 16:54  توسط بهنام  | 

با سلام به همه دوستان. من از امروز مطالبم را در وبلاگ شقایق سرخ می نویسم. لینک این وبلاگ در قسمت پیوند ها است. متشکرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 16:7  توسط بهنام  | 


مي نويسم

مي نويسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گريه

اين گريه اگر بگذارد

گريه اين گريه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافي نيست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

مي نويسم همه هق هق تنهايي را

تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشي

به حريم خلوت عشق تو تنها برسي

مي نويسم

مينويسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گريه

اين گريه اگر بگذارد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 8:19  توسط بهنام  | 

عشق برای تو است که می ماند.

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را،

                         علف هرزه كين پوشانده ست

وهمه مردم شهر

           بانگ برداشته اند

                                  كه چرا سيمان نيست؟

و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست؟

وزماني شده است

             كه به غير از انسان

                              هيچ چيز ارزان نيست

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 7:30  توسط بهنام  | 


زندگي رويش يک حادثه نيست

زندگي رهگذر تجربه هاست

تکه ابريست به پهناي غروب

آسمانيست به زيبايي مهر

بارگاهيست ز دربارحضور

زندگاني چون گل نسترن است

بايد ازچشمه جان آبش داد

زندگي صحنه جولانگاهست

خوب و بد بودن آن

عملي از من وماست

پس بيا تا بفشانيم همه

بذر خوبي و صفا

 و بگوييم به دوست :

                                     

                  معني مهر و حقيقت چه نکوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 8:5  توسط بهنام  | 


گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام

و ساقه هايم از ضربه هاي تبرتان زخم دارد

با ريشه چه مي كنيد؟

 

گيرم كه بر سر اين بام نشسته در كمين

پرنده پرواز را علامت ممنوع مي زنيد

با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه مي كنيد؟

 

گيرم كه مي كشيد

گيرم كه مي بريد

گيرم كه مي زنيد

با رويش نا گزير جوانه ها چه مي كنيد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:0  توسط بهنام  | 

 

اهل دانشگاهم     
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم   
       خرده عقلي   
          سر سوزن شوقي
 

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف    
                  مي سپارم به شما
                         تا به يك نمره ناقابل بيست  
                         كه در آن زندانيست   
                         دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم    
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد      
              چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم                دل خوش سيري چند
 

اهل دانشگاهم      
قبله ام آموزش
      جانمازم جزوه          
          مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم     
              كه خروس مي كشد خميازه
                          مرغ و ماهي خواب است
 

خوب يادم هست      
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم     
            نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت      
             همه غش مي كرديم
                   كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز       
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا        
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه         
            به محيط خشن آموزش
                   و به دانشكده علوم سرايت كردم   
رفتم از پله كامپيوتر بالا
            چيزها ديدم در دانشگاه
                  من گدايي ديدم در آخر ترم          
                                  در به در مي گشت
                                        يك نمره قبولي مي خواست


من كسي را ديدم        
       از ديدن يك نمره ده
             دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم         
     هنگام خطابه       
          به خرچنگ مي گفت ستاره
                   و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود          
         همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك          
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم       
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم      
         من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
         من به يك نمره نا قابل ده خشنودم          
         من به ليسانس قناعت دارم
               من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
               من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
                                    و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد


من در اين دانشگاه             
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد          
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست             
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد          
                 همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد        
                 همگي مشروطيم


            نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
            كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
            كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
            كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
            پي اصلاح خطا ها برويم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 12:40  توسط بهنام  | 


به نگاه تو مي انديشيدم ، که مرا سوخته بود

به نگاه تو مي انديشيدم ، که نگاهم کردي و مرا سرما برد

کاش مي دانستي ، اي شکوفندگي ساده ياس

که بهار

         فصل گل واشدن تنها نيست

من چه بايد بکنم   

         با سراسيمگي کوچ پرستوهايي                 

                            که به دلواپسي باغ نمي انديشند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 9:5  توسط بهنام  | 

 

آمده ام كه سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم كه ني، ني شكنم، شكر برم
آمده ام چو عقل و جان ، از همه ديده ها نهان
تا سوي جان و ديدگان مشعله نظر برم
آمده ام كه ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده ام كه زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شكند دل مرا، جان بدهم به دلشكن
گر ز سرم كله برد، من زميان كمر برم
اوست نشسته در نظر، من به كجا نظر كنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به كجا سفر برم؟
آنكه ز زخم تير او كوه شكاف مي كند
پيش گشاد تير او، واي ، اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشته ام
وز سر رشك نام او، نام رخ قمر برم
اين غزلم جواب آن باده كه داشت پيش من
گفت بخور، نمي خوري ، پيش كس دگر برم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 6:27  توسط بهنام  |